سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آفت دانش تکبّر است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :361
بازدید دیروز :455
کل بازدید :410051
تعداد کل یاداشته ها : 1000
04/2/15
12:32 ع
موسیقی

 

کمتر مددکاری حاضر به کار در قلعه و راهنمایی روسپی ها می شود .راه دیگر برای نگهداشتن روسپی ها در قلعه معتادکردن آنهاست به طوری که اکنون نزدیک به هشتاد درصد روسپی ها معتاد به مواد مخدر هستند .عدم رعایت بهداشت در نزد روسپی ها ودر این محله یک مشکل بزرگ است .گرچه هریک از روسپی ها برگ معاینه ی بهداشتی دارند که در زمان های معینی از نظر بیماری های مقاربتی معاینه می شوند امکان بیمار شدن در فاصله ی دو معاینه بسیار است .اغلب مردانی که به قلعه مراجعه می کنند ازکارگران مهاجر شهرستانی و روستایی هستند که فصل کار به تهران می آیند ودر ماههای دیگر سال به ولایت خود باز می گردند .همین مهاجران پس از همخوابگی با روسپی های مبتلا به بیماری های مسری مقاربتی از عوامل اشاعه این امراض هستند .مشکل برخی دیگر از روسپی ها فرزندان آنهاست .بعضی از آنها قبل از آمدن به آنجا فرزندی داشته اند و برخی دیگر به رغم همه پیشگیری ها پس از کشیده شدن به این راه صاحب فرزند شده اند که نگهداشتن آنها در محیط قلعه مشکل بزرگ روسپی های صاحب فرزند است .روسپی ها همیشه در انتظار یک معجزه یا یک حادثه هستند تا زندگی شان دگرگون شود .این حادثه در ذهن آنها غالبا به شکل ورود یک مرد تجلی می کند .منتظرند تا جوانمردی از راه برسد و دست آنها را بگیرد و از منجلاب نجات دهد .آنها به سبب ناملایمات و نامردی هایی که می بینند .کمتردل به مردی می بندند اما وقتی که دل بستند آسان مهر مرد مورد علاقه شان را از دل بیرون نمی کنند .البته گاهی که مردی پیدا می شود وبنا به هر دلیلی دل به یک روسپی می بندد و می خواهد اورا از غرقابی که در آن غوطه ور است نجات دهد ،مشکلاتی نظیر اعتیاد و بدهکاری های کاذب سدی در این راه هستند ،اما یک دلیل روانی باعث می شود که برخی از روسپی ها پس از رهایی از قلعه و تشکیل کانون خانوادگی بازهم به آنجا باز میگردند وتنها معدودی ازآنها عاقبت بخیر می شوند ،زیرا گوئی پس از مدتی زندگی در آنجا با چرک و کثافت آنجا خو می گیرند وبه رغم همه سختی ها پاره ای از تن آنجا می شوند ارخودشان بشنویددرست مثل زندونی ها گاهی روزها میشه که آفتابو نمی بینم ،مردها جورواجور ،میان و میرن ،روزی ده تا،بیست تا ،سی تا بامن میخوابن .دیگه حس و حال برام نمونده ،تازه سرو کله زدن بعضی مشتری های پرتوقع و بد عنق بمونه ،...اونقدر زیاد هستن که اگه یک ساعت هم بگذره کسی رو که همون روز پیشم بوده ،نمی شناسم .فیلم فارسی گاهی میرم و می بینم که چی ها در باره ما می سازن .یه چیزائیش درسته اما همش نه .بیشترشون آدمهای شاد و شوخی هستن اما ماها رنگ این جیزا رو نمی بینیم .همیشه منظریم که یه نفر از اون دورا بیاد و مارو با خودش ببره اما صدای مامان ،از خیالات درمون میاره که داد میزنه :«پاشو فلانی مهمون داریزندگی آنها را می توان دوست نداشت ،اما نمی توان بی توجه ماند . 

 مجله ستاره سینما /شماره 330 /اردیبهشت 1357